افغانستان پیش از این نیز قدرتهای بزرگتر را شکست داده است—نه از طریق برتری در قدرت آتش، بلکه با فرسودهساختن نیروهای اشغالگر که پیچیدگیهای درونی این کشور را دستکم گرفته بودند.
موج حملات موشکی در امتداد مرز افغانستان–پاکستان دیگر یک درگیری محدود یا یک مناقشه قابل مدیریت مرزی نیست. تاکنون بیش از چهارصد نفر کشته شدهاند و در چند روز گذشته بیش از دوصد وشصت نفر زخمی شدهاند. در صورت تشدید بیشتر، این وضعیت پیامدهایی فاجعهبار برای منطقه و مردم افغانستان به همراه خواهد داشت.
وزیر دفاع پاکستان، خواجه آصف، در اواخر فوریه ۲۰۲۶ اعلام کرد که دو کشور اکنون در وضعیت «جنگ آشکار» قرار دارند—ساعاتی پس از آنکه طالبان از آغاز عملیاتهای تهاجمی گسترده در امتداد مرز، موسوم به خط دیورند، خبر دادند. این اعلامیه غافلگیرکننده نبود.
پاکستان از مدتها پیش خود را معمار اصلی طالبان میدانست؛ رئیس سازمان اطلاعات نظامی پاکستان (ISI)، جنرال فیض حمید، پس از سقوط کابل در ویدیویی دیده شد که در هوتل سرینا کابل قهوه مینوشید، با لبخندی آمیخته به نوعی شیطنت و با گفتن این جمله که «نگران نباشید، همهچیز درست خواهد شد.»
اما چنین نشد. شکافها بهسرعت آشکار شدند. تنشها بر سر پناهدادن به تحریک طالبان پاکستان (TTP) در داخل افغانستان، ماهها در زیر سطح میان پاکستان و طالبان در حال شکلگیری بود—سناریویی که تحلیلگران نیز بارها نسبت به آن هشدار داده بودند.
درگیری کنونی از اکتبر ۲۰۲۵ آغاز شد؛ زمانی که پاکستان حملات هوایی در کابل انجام داد و رهبر TTP، نور ولی محسود، را هدف قرار داد—اما او از این حمله جان سالم به در برد. در پاسخ، نیروهای افغان عملیاتی انجام دادند که دستکم ۲۳ سرباز پاکستانی کشته شدند.
قطر میانجیگری آتشبس را بر عهده گرفت، اما این آتشبس شکننده بود. مذاکرات بعدی در ترکیه نیز نتوانست به توافقی پایدار منجر شود و درگیریهای پراکنده ادامه یافت. تا فوریه ۲۰۲۶، با حملات پاکستان به اهدافی در کابل، قندهار، پکتیکا و خوست، عملاً آتشبس از میان رفت.
تجارت دوجانبه نیز فروپاشیده است—از ۲.۴۶ میلیارد دالر در سال ۲۰۲۴ به ۱.۷۷ میلیارد دالر در سال ۲۰۲۵ کاهش یافته—و صادرات پاکستان به افغانستان در اوایل سال ۲۰۲۶ تا ۵۶ درصد سقوط کرده است. اما آسیب اقتصادی، داستان ثانویه است؛ روایت اصلی، ماهیتی راهبردی دارد و بسیار تاریکتر از آن چیزی است که در تحلیلهای عمومی مطرح میشود.
کسانی که بهطور نزدیک تحولات نهادهای امنیتی پاکستان را دنبال کردهاند و رابطه پیچیده و پرتنش این کشور با طالبان و تلاشهای آن برای تغییر رژیم در افغانستان را مطالعه کردهاند—در اقدامات کنونی اسلامآباد منطقی فراتر از صرفاً پاسخ به حملات TTP میبینند.
مرحله نخست استراتژی پاکستان، تضعیف ظرفیت نظامی طالبان است: هدفگیری انبارهای مهمات، زیرساختهای لجستیکی و مراکز فرماندهی. این مرحله ماهیتی تنبیهی دارد. از ۹ مارس ۲۰۲۶، نیروی هوایی پاکستان تلاش کرده است انبارهای مهمات در قندهار (از جمله حمله به یک واحد انتحاری در پکتیکا)، کابل و سایر ولایات را منهدم سازد. این حملات با توجه به ناتوانی طالبان در تأمین مجدد تسلیحات تحت تحریمهای بینالمللی، اهمیت ویژهای دارد.
راهبرد پاکستان بر تخریب ذخایر تسلیحاتی، محدودسازی تأمین مجدد، و کاهش توان طالبان برای ادامه یک جنگ طولانی متمرکز است. با این حال، منابع معتبر که راهبرد افغانستانی ISI را بهدقت مطالعه کردهاند، معتقدند که اهداف پاکستان ممکن است به اینجا محدود نشود. مرحله دوم احتمالاً شامل هدفگیری مستقیم رهبری طالبان، از جمله رهبر عالی، هبتالله آخندزاده، خواهد بود.
آخندزاده، رهبر منزوی طالبان مستقر در قندهار، رأس ایدئولوژیک این جنبش است. اقتدار او حذف کامل زنان از حیات عمومی افغانستان—از آموزش، اشتغال و فضاهای عمومی—را مشروعیت بخشیده است. فرامین او صرفاً تصمیمات اداری نیستند؛ بلکه احکام دینی با ماهیت فتوا هستند که برای پاکستان به یک معضل تبدیل شدهاند.
گزارشهای تأییدنشده حاکی از آن است که برخی چهرههای طالبان که روابط تاریخی با استخبارات پاکستان دارند، بهصورت غیرعلنی به اسلامآباد و واشنگتن پیام دادهاند که طالبانِ پس از آخندزاده انعطافپذیرتر خواهد بود. منطق مطرحشده در محافل سیاستگذاری منطقهای ماهیتی معاملهمحور دارد: حذف یک چهره ایدئولوژیک سختگیر میتواند زمینه را برای عملگرایی بیشتر در میان جناحهای دیگر فراهم کند—از جمله، بنا بر برخی گزارشها، در موضوع پایگاه بگرام
دونالد ترامپ، پایگاه بگرام را بهعنوان یک نقطه راهبردی برای نظارت بر چین توصیف کرده و بارها گفته است که دولت بایدن در ترک این پایگاه «احمقانه» عمل کرده است. دولت او تأیید کرده که «در تلاش است آن را بازپس بگیرد.» تحلیلگران اشاره میکنند که در حالیکه جناحهای تندرو طالبان—بهویژه امیر مستقر در قندهار—احتمالاً با هرگونه تعامل با واشنگتن مخالفت خواهند کرد، سایر جناحهای ائتلاف شکننده طالبان ممکن است در خفا نگاه متفاوتی به این موضوع داشته باشند. همچنین گزارش شده است که مقامات نظامی پاکستان به واشنگتن پیام دادهاند که آمادهاند شرایط لازم را فراهم کنند—و مسیر بازگشت امریکا به بگرام را هموار سازند.
شبکه حقانی بهطور تاریخی روابط نزدیکی با سازمان استخبارات نظامی پاکستان (ISI) داشته است. برخی حتی آن را «دارایی راهبردی» این سازمان توصیف کردهاند. بر این اساس، سراجالدین حقان وزیر داخله فعلی میتواند در سناریوی پساآخندزاده به عنوان بازیگر کلیدی قدرت ظاهر شود؛ در حالیکه ملا برادر پوشش سیاسی را فراهم میکند و ملا یعقوب—فرزند بنیانگذار طالبان و وزیر دفاع کنونی—مشروعیت دینی و نظامی را تأمین خواهد کرد. این ترکیب، بهنظر میرسد اهداف جناح عملگرای طالبان را با دستورکار ISI همسو میسازد.
با این حال، نباید اقتدار مذهبی آخندزاده را دستکم گرفت. پایگاه جذب طالبان از مدارس دینی (مدارس/مدارس دینی) میگذرد—دهها هزار طلبه در دو سوی خط دیورند که شکلگیری ایدئولوژیک آنان با اقتدار رهبر عالی گره خورده است. هرگونه اقدام علیه او میتواند نهتنها به شکاف داخلی، بلکه به بسیج گسترده منجر شود. پاکستان پیشتر تجربه کرده است که وقتی شبکههای مدارس دینی علیه دولت بسیج شوند چه پیامدهایی دارد. تحریک طالبان پاکستان (TTP) خود تا حدی محصول همین بازگشتِ پیامدها (blowback) است.
راهبرد اسلامآباد همچنین شامل بسیج مخالفان سیاسی افغانستان است، چهرههایی که اکنون در ترکیه، تاجیکستان و سایر کشورها در تبعید بهسر میبرند؛ احتمالاً از جمله رئیسجمهور پیشین حامد کرزی و رئیس اجرایی پیشین داکتر عبدالله عبدالله. به گفته منابع آگاه از این برنامهریزی، هدف کمتر ایجاد مشارکت واقعی در قدرت و بیشتر اعطای ظاهری از مشروعیت سیاسی به یک نظم پس از منازعه است که در عمل از پشت صحنه توسط پاکستان شکل داده خواهد شد.
از سوی دیگر، چهرههای اپوزیسیون ممکن است آنقدر به هر روزنهای امیدوار باشند که نتوانند در برابر چنین سناریویی مقاومت کنند. این یک تله آشنا در سیاست افغانستان است به کار گرفته شدن بهجای مشارکت واقعی، بسیج شدن بهجای توانمندسازی.
پاکستان پیش از این نیز نسخههایی از این الگو را آزموده است. طی دههها، بازیگران سیاسی افغانستان را پرورش داده، همسو ساخته و کنترل کرده است؛ اما نتیجه آن نه ثبات، بلکه چرخههای پیدرپی خشونت، بیجاشدگی و فروپاشی دولت بوده است. تشدید نظامی کنونی، صرفنظر از منطق تاکتیکی آن، نمیتواند به یک نتیجه پایدار منجر شود.
مردم افغانستان شایسته یک رهبری سیاسی مشروع هستند، نه صرفاً جابهجایی در رهبری طالبان با مدیران جدید از سوی ISI. ایجاد یک رهبری سیاسی واقعی مستلزم سازوکارهای قانون اساسی است—از جمله برگزاری یک لویهجرگه با مشروعیت نمایندگی واقعی، نه مجلسی از پیش مهندسیشده از بزرگان همسو. همچنین مستلزم اصلاح نظام سیاسی و تمرکززدایی معنادار است. نظامی که در آن جوامع محلی، ولایات و مناطق از قدرت واقعی برخوردار باشند، نه اینکه تمام اقتدار صرفاً از کابل یا قندهار سرچشمه بگیرد. این روند باید شامل زنان، اقلیتها و طیف گسترده جامعه مدنی افغانستان باشد—نه بهعنوان نماد، بلکه بهعنوان تصمیمگیرندگان واقعی.
جنگ مسلحانه میان افغانستان و پاکستان به سود افغانستان نخواهد بود، زیرا این کشور برای مقابله مستقیم با پاکستان از نظر نظامی آمادگی کافی ندارد. اما عدم توازن نظامی الزاماً به کنترل سیاسی نمیانجامد. افغانستان پیشتر نیز قدرتهای بزرگتر را شکست داده است—نه از طریق برتری نظامی، بلکه با فرسایش نیروهایی که پیچیدگیهای داخلی این کشور را دستکم گرفته بودند.
مردم افغانستان زنان، اقلیتهای قومی، افراد دارای معلولیت و جوامعی که جامعه مدنی طی پنج سال گذشته از آنها حمایت و مستندسازی کرده است مهرههای شطرنج در مذاکرات پاکستان و طالبان نیستند. هر توافقی که آنان را چنین تلقی کند، بهطور جدی شکست خواهد خورد.
تاریخ از چنین نمونههایی خالی نیست. پرسش این است که آیا در اسلامآباد، واشنگتن یا محافل دیپلماسی بینالمللی کسی به این درسها توجه دارد یا خیر.
دکتر تیمور شران، پژوهشگر وابسته در مرکز «گروههای مسلح» است. وی پیشتر پژوهشگر مهمان در برنامه امنیت جهانی پمبروک در دانشگاه آکسفورد و تحلیلگر ارشد افغانستان در «گروه بینالمللی بحران» بوده است.
